درباره نویسنده
صبا
یه دختر با رنگ خاکستری.اهل ارومیه هستم.ارشد مدیریت خوندم.
  • صفحه نخست
  • آرشیو وبلاگ
  • تماس با من
  • فید وبلاگ
نویسندگان وبلاگ
  • صبا
صفحات اختصاصی
مطالب اخیر
  • دروغ
  • بی کسی
  • ارشد هم تموم شد
  • رقص
  • بدبختی
  • عروسی
  • امان از دست بعضیا
  • دل تنگی
  • یکشنبه ۱٤ فروردین ۱۳٩٠
  • بی ماهپاره
  • عید
  • لپ قرمزی
  • این روزها
  • سفرنامه
  • تولدم مبارک
  • نیمه شعبان
  • حاج خانوم
  • 22 بهمن
  • یکشنبه ۱۸ بهمن ۱۳۸۸
  • و اما امتحانات
  • ارشد الدوله
  • فارغ التحصیلی
  • یکشنبه ٢٠ امرداد ۱۳۸٧
  • چهارشنبه ٥ تیر ۱۳۸٧
  • بازم امتحان
  • دوشنبه ۱٢ فروردین ۱۳۸٧
  • آه
  • چهارشنبه ۱٠ بهمن ۱۳۸٦
  • سه‌شنبه ٩ بهمن ۱۳۸٦
  • چهارشنبه ۳ بهمن ۱۳۸٦
آرشیو وبلاگ
  • عناوین مطالب
  • اردیبهشت ٩۱
  • فروردین ٩۱
  • اسفند ٩٠
  • دی ٩٠
  • آبان ٩٠
  • اردیبهشت ٩٠
  • فروردین ٩٠
  • اسفند ۸٩
  • شهریور ۸٩
  • امرداد ۸٩
  • تیر ۸٩
  • بهمن ۸۸
  • آبان ۸۸
  • آبان ۸٧
  • امرداد ۸٧
  • تیر ۸٧
  • فروردین ۸٧
  • بهمن ۸٦
  • دی ۸٦
  • آذر ۸٦
  • شهریور ۸٦
  • امرداد ۸٦
  • خرداد ۸٦
  • فروردین ۸٦
  • آذر ۸٥
  • مهر ۸٥
  • شهریور ۸٥
  • امرداد ۸٥
  • تیر ۸٥
  • اردیبهشت ۸٥
  • فروردین ۸٥
  • اسفند ۸٤
  • بهمن ۸٤
  • آذر ۸٤
  • آبان ۸٤
  • مهر ۸٤
  • شهریور ۸٤
  • امرداد ۸٤
  • تیر ۸٤
  • اردیبهشت ۸٤
  • فروردین ۸٤
  • اسفند ۸۳
  • بهمن ۸۳
دوستان من
  • مردی که داشت ميرفت
  • انديشه هايی برای گسترش
  • دنیای نیلوفری من
  • گیلاس خانومی
  • بابایی خوف من
  • آقا حسین گل
  • شيدانه جونم
  • نیلوفر عزیزم
  • امیر عزیزم
  • سارای عزیز
  • گيلدا جونم
  • اریانای عزیز
  • زخم عشق
  • سارا لاولی
  • یاشار عزیز
  • فاطيما جون
  • اميد عزيز
  • پسر تنها
  • تیده آآ
  • ساناز
  • میثاق
  • اخبار فناوری اطلاعات
  • شبکه اجتماعی بهشت من
  • باشگاه مدیران و متخصصان
  • جامعه ادبی بیشه
کدهای اضافی کاربر



روزهایی که میگذرند
دروغ
نویسنده: صبا - دوشنبه ٢٥ اردیبهشت ۱۳٩۱

یه ساعت پیش یکی از همکاران سابقم که یه ده سالی از من بزرگتره زنگ زده بود حالمو بپرسه.این همکارم خیلی اطلاعاتش خوبه اگه دنبال دکتر خوب برا هر مریضیی باشی بهتره که با این مشاوره کنی چون همه دکتر را رو میشناسه و کمکت میکنه تا از اون دکتره وقت بگیری.پارسال من بدجوری به سرم زده بود که برم دماغمو عمل کنم ولی نمیدونستم پیش کدوم دکتر برم که هم بینی رو طبیعی دربیاره همم بعدش مشکل تنفسی برام پیش نیاد .برا همین زنگ زدم به این همکارم تا از اون راهنمایی بخوام ولی نمیخواستم بعد از عمل کسی بفهمه که من عمل کردم ولی چون این خانومه خیلی فوضوله و هیچ حرفیم تو دهنش نمیمونه و هر چی بهش بگی به همه پخش میکنه مجبور شدم الکی بهش بگم که دوستم میخواد بینیشو عمل کنه دکتر خوبی اگه میشناسی معرفی کن اونم یکی رو معرفی کرد و آخرشم اصلا پشیمون شدمو نرفتم دماغمو عمل کنم .

حالا اونم بهم میگفت دختر یهو خودت نری عمل کنیا تو بینیت به صورتت میاد و از این حرفا منم گفتم نه بابا مگه دیوونم من همینجوریشم خوشکلم  چرا برم بدم پولمو حروم کنم برا دوستم میخوام.

امروز که زنگ زده بود یهو حرف از عمل دماغ شد و منم یادم نبود برگشتم گفتم منم پارسال میخواستم دماغمو عمل کنم ولی بعد رفتم دکتر و تو مطب آدمایی که عمل کرده بودنو دیدم پشیمون شدم یهو دیدم این لحنش عوض شد و گفت ببخش دخترم صدام میکنه خداحافظ.منم دهنم وا موند که یهو چش شد این.

داشتم تی وی میدیم که یهو یادم افتاد چه سوتی دادم .اونم رو سر من قسم میخوره .همیشه میگفت خیلی بچه خوب و سر به راه و راستگویی هستی تو نیشخند

خاک تو سرم با این حافظمخنثی

نظرات ()



بی کسی
نویسنده: صبا - چهارشنبه ٦ اردیبهشت ۱۳٩۱

چند ماه پیش:

-آبجی یکی از همکلاسیامون حالش خیلی بده

من:چرا؟

-ابجی بدنش بدجوری باد کرده میگن روماتیسم داره.

من:ان شاءالله خوب میشه

فروردین ماه 91

-ابجی ع که از شهرشون برگشته حالش خیلی بدتر شده.دست و پا هاش طوری باد کرده که نمی تونه حرکت کنه با این همه اومده ارومیه (دانشگاه)

من:وااا .خانواندش چرا گذشتن با این حال بیاد ارومیه؟

-نمیدونم.

من:خوب زنگ بزنن بگن باباش اینا بیان دنبالش ببرنش درمونش کنن دیگه.

-ع میگه باباش رفته مکه کسی نیست بیاد دنبالش!!!!!!!

روزهای بعدی:

-امروز ع رو بچه های خوابگاه بردن بیمارستان بستری کردن

-هزینه ی هر امپولش 400 هزار هست.

-یکی از پسرای همکلاسی که فکر نکنم وضع مالیش خوب باشه رفته 100 تومن داده به یکی از دوستای ع که اگه لازم شد برا درمان ع استفاده کنن

-بچه های کلاس جمع شدن رفتن پیش ع.فلانی غذا برده-فلانی کارای بیمارستان رو انجام داده.بابای فلانی اومده ملاقاتش راهنماییشون کرده .

-هنوز از خانواده ع خبری نشده.

-آبجی خیلی ناراحتم امروز. اخه تو سرویس دانشگاه یکی از دخترا به یکی دیگه میگفت  چرا ع برنمیگرده شهرش .ع فکر کرده آقای فلانی نوکرشه که کاراشو انجام میده؟ابجی چه خبر دارن از وضعیت ع .آبجی به نظرت چرا کسی نمیاد سراغ ع؟ناراحت

-ابجی فکر کنم به گوش ع رسیده که بچه های دانشگاه درموردش چی میگن آخه ع امروز گفت نمیخواد بچه های خوابگاه به زحمت بیافتن خودش میخواد تنهایی برگرده شهرش.

من:کسی نیومد دنبالش؟آخه چه جوری میخواد برگرده مگه نمیگی سخت حرکت میکنه؟

-نه کسی نیومد.آره به زحمت حرکت میکنه.

امروز بابای یکی از بچه ها برای ع بلیط هواپیما گرفته قراره ع برگرده گرگان.نمیدونم تو گرگان کسی هست بیاد دنبالش؟آیا اصلا کسی رو داره که بهش برسه؟آیا اونجا درمون میشه؟ناراحت

یعنی چطور میشه؟

دیروز دیدمش یه چهره ی معصوم و بچه گانه داره .میترسم تو شهرش کسی رو نداشته باشه که ببرتش دکتر اونوقت این چهره معصوم روز به روز پژمرده تر بشه گریه

آیا توی محیط نت کسی هست که بتونه کمکش کنه؟یه راهی نشون بده.

 

پ.ن1:ای کس بی کسان به تموم مریضا شفا بده مخصوصا شفای اونایی که جز خودت کسی رو ندارن

نظرات ()



ارشد هم تموم شد
نویسنده: صبا - پنجشنبه ۳۱ فروردین ۱۳٩۱

امروز جلسه دفاع از پایان نامم بود.

من به همراه یکی از همکلاسیام دفاع داشتیم .

نمره خوبی نگرفتم .خدا لعنت کنه استاد راهنمای پایان ناممو.علاوه بر این که در طی نوشتن پایان نامه هیچ کمکی بهم نکرد امروزم نذاشته بود که داورم نمره ای که میخواسته بهم بده رو بده.خدا ازش نگذره امیدوارم پولی که از بابت استاد راهنمایی پایان نامم میگیره از گلوش پایین نره.اگر کمکم میکرد اصلا ناراحت نمیشدما  میگفتم راهنماییم کرده و الانم چون از توصیه هاش استفاده نکردم اینجوری نمیذاره نمره مو بدن.

به هر حال گذشت باید به فکر نوشتن مقاله باشم تا یکم نمرم بره بالا .آخه تو کدوم دانشگاهی به یه پایان نامه ای که روز اخر استاد راهنما خوندتش بهش میدن 16/75؟من هر چی پایان نامه دیدم  اکثرا 18 شدن .من حتی از استاد مشاور یا راهنمام اصلاحیه ی پایان نامه نگرفتم و چون ما اولین ورودی های ارشد مدیریت بودیم و پایان نامه ای تو دانشگاه نبود اصلا نمیدونستم باید تو چه چارچوبی پایان نامه مو بنویسم کسی هم که کمک نمیکرد خدا میدونه چه جوری نوشتمش.

جالبه که تو جلسه دفاع از پایان نامم عوض اینکه استاد داور ازم سوال بپرسه استاد راهنمام ازم سوال می پرسید خنثی

میخوام جنبه های مثبت امروزم بنویسم ولی انگار فقط منفیا میان تو ذهنم .دفعه بعد میام مثبتا رو می نویسم

نظرات ()



رقص
نویسنده: صبا - سه‌شنبه ٩ اسفند ۱۳٩٠

مشاهده یادداشت خصوصی

نظرات ()



بدبختی
نویسنده: صبا - چهارشنبه ٢۸ دی ۱۳٩٠

دیدی وقتی یه مشکلی داری دنیا رو به هم میریزی هی افسرده میشی هی غصه میخوری بعدش یهو یه بلای عظیم تر میاد سرت اونوقته که دیگه کم میاری.حالا من تو اون حالتم .فکر میکردم بزرگترین مشکلم تموم کردن پایان نامست  ولی صد افسوس.

شب و روزم یکی شده.دیگه خواب ندارم.وقتی هم که میخوابم همش کابوس میبینم .حالا آرزوم شده یه شب بخوابمو صبحش دیگه بیدار نشم.

نظرات ()



عروسی
نویسنده: صبا - شنبه ٢۸ آبان ۱۳٩٠

دیشب یه جایی عروسی دعوت بودیم که بیشتر مهمونها و خود میزبان تو ده زندگی میکنن.یه چیز عجیب و غریب که اونجا دیدم این بود که این خانومای مجلس هر کدومشون چند دست لباس با خودش اورده بودن و تا اخر مجلس هی تغییر شکل دادن.هیپنوتیزم

از خواننده و رقص اقایونشم که هر چی بگم کم گفتم .یکی از اقایون  معلق میزد تو وسط مجلس.نیشخندیکی هم که انگار زیادی میل فرموده بودن موقع رقص تلو تلو میخورد و کم مونده بود شالاپی بیافته رو زمین پخش بشه حالا با اون وضع اصلا رضایت نمیداد و حاضر به نشستنم نبود و تا اخر مجلس چند باری بلند شد و عرض اندام کرد.بعضی از جوونا هم بدک نمیرقصیدن و معلوم بود ماهواره کار خودشو کرده بود و ادای رقص خواننده های رپ رو  به صورت افتضاحش درمیاوردن ولی امان از رقص این اقایون مسن تر که رقصشون بیشتر شبیه پانتومیم بود تا رقص.

وای یه جا هم تو مجلس خانوما بعد از اینکه هر کس کادوی نقدیشو داد به خونواده عروس یهو دیدیم خواهر عروس پولا رو دراورده ریخته رو میز داره میشموره.نیشخند (خواهر عروس کارمند بانکه )

 

نظرات ()



امان از دست بعضیا
نویسنده: صبا - چهارشنبه ۱۱ آبان ۱۳٩٠

مشاهده یادداشت خصوصی

نظرات ()



دل تنگی
نویسنده: صبا - جمعه ۱٦ اردیبهشت ۱۳٩٠

با وجود این همه آدم دور و برم احساس تنهایی بدجوری اذیتم میکنه.(اصلا هم ربطی به بی شوهر بودن یا شوهر داشتن نداره این احساس)

خدایا جز تو که کسی رو ندارم که محرم اسرارم باشه خودت یاورم باش.

خدایا بد روزگاری شده.هر کی از تو یاد میکنه رو مسخره میکنن.هر کی به دستوراتی که دادی عمل میکنه مسخرش میکنن.خدایا خیلیا مثل من برا این روزگار ساخته نشدن .

آه

دلم برا روزهایی که تو مدینه بودیم تنگ شده.

خدایا نتونستم سر قولی که کنار کعبه بهت دادم وایستم.

خدایا اگه روزی که قراره منو پیش خودت ببری سر برسه  با این گناها جراتشو ندارم که در پیشگاهت حاضر بشم.

به دادم برس!

 

 

نظرات ()



 
نویسنده: صبا - یکشنبه ۱٤ فروردین ۱۳٩٠

امسال بعد از کلی غر زدن سر بابا یه مسافرت کوچولو هم رفتیم.

4 شنبه بعد از ظهر عازم سرعین و آستارا شدیم و شنبه خونه بودیم.با اینکه مدتش کم بود ولی واقعا خوش گذشت.کلی هم از آستارا خرید کردیم.

نظرات ()



بی ماهپاره
نویسنده: صبا - چهارشنبه ۳ فروردین ۱۳٩٠

چند سالیه  که هی به مامان و بابا اصرار میکنم که  بابا الان همه رسیور دارن یکی هم شما بخرین دیگه مگه چنده؟مگه چی میشه؟بابا آدم پیش دوستاش ضایع میشه وقتی میگن فلان فیلمو دیدی تو فلان شبکه؟عین گیجا مجبوری نگاشون کنی و بگی نه پشت سرشم یه لبخند بزنی.

البته خانواده مذهبی داشتن همین مشکلاتم داره دیگه!

چند روز پیش به طور اتفاقی به یه سایتی رفتم که به صورت زنده شبکه های تلویزیونی دنیا رو پخش میکنه.حالا از اون روز از جلو پی سی جم نمیخورم.نیشخند

حالا شما نخرین خودم پیدا میکنم !قهر

نظرات ()



مطالب قدیمی تر »