روزهایی که میگذرند

دیدی وقتی یه مشکلی داری دنیا رو به هم میریزی هی افسرده میشی هی غصه میخوری بعدش یهو یه بلای عظیم تر میاد سرت اونوقته که دیگه کم میاری.حالا من تو اون حالتم .فکر میکردم بزرگترین مشکلم تموم کردن پایان نامست  ولی صد افسوس.

شب و روزم یکی شده.دیگه خواب ندارم.وقتی هم که میخوابم همش کابوس میبینم .حالا آرزوم شده یه شب بخوابمو صبحش دیگه بیدار نشم.

نوشته شده در چهارشنبه ٢۸ دی ۱۳٩٠ساعت ۱٠:٥٩ ‎ق.ظ توسط صبا نظرات ()

دیشب یه جایی عروسی دعوت بودیم که بیشتر مهمونها و خود میزبان تو ده زندگی میکنن.یه چیز عجیب و غریب که اونجا دیدم این بود که این خانومای مجلس هر کدومشون چند دست لباس با خودش اورده بودن و تا اخر مجلس هی تغییر شکل دادن.هیپنوتیزم

از خواننده و رقص اقایونشم که هر چی بگم کم گفتم .یکی از اقایون  معلق میزد تو وسط مجلس.نیشخندیکی هم که انگار زیادی میل فرموده بودن موقع رقص تلو تلو میخورد و کم مونده بود شالاپی بیافته رو زمین پخش بشه حالا با اون وضع اصلا رضایت نمیداد و حاضر به نشستنم نبود و تا اخر مجلس چند باری بلند شد و عرض اندام کرد.بعضی از جوونا هم بدک نمیرقصیدن و معلوم بود ماهواره کار خودشو کرده بود و ادای رقص خواننده های رپ رو  به صورت افتضاحش درمیاوردن ولی امان از رقص این اقایون مسن تر که رقصشون بیشتر شبیه پانتومیم بود تا رقص.

وای یه جا هم تو مجلس خانوما بعد از اینکه هر کس کادوی نقدیشو داد به خونواده عروس یهو دیدیم خواهر عروس پولا رو دراورده ریخته رو میز داره میشموره.نیشخند (خواهر عروس کارمند بانکه )

 

نوشته شده در شنبه ٢۸ آبان ۱۳٩٠ساعت ۱٢:٥۸ ‎ب.ظ توسط صبا نظرات ()

بعد از چند سال دوستی و اتفاقات توش ( بوس بوسی و ..و  ...) حالا که مامان بابای پسره میخوان آستینی برا  تحفشون بالا بزنن پسره برگشته به دوستم میگه تو فقط یه دوست معمولی برام بودی با هر کسی که خونوادم بگه ازدواج میکنم.تو رو هم به مامانم گفتم مامانم گفت چون اختلاف سنیمون همش یک سال هستش نمیشه تو رو بگیرم .(پسره یه سال از دختره بزرگه).پسره میگه خواهرم دوستشو بهم معرفی کرده یه دختر لاغر و قد بلنده و 4 سال از من کوچیکتره .دختر خوبیه میریم خواستگاریش.تو هم برو قران بخون و نماز بخون تا منو از یاد ببری.

رفتن خواستگاری و برا دوستم اس ام اس داده که امشب خیلی خوشحالم منم قاطی مرغا شدم.

چقدر وقیح!

ای بابا پسره بیشعور اگه نمیخواستیش اگه دوستش نداشتی  چرا این همه با آبروی این بدبخت بازی کردی؟اصلا چرا بهش محبت کردی ؟چرا گذاشتی بهت دل ببنده؟فقط به خاطر سو استفاده ازش؟

میدونی تو چه حالیه؟میدونی چقدر به هم ریخته ؟

حالم به هم میخوره از این پسرا

نوشته شده در چهارشنبه ۱۱ آبان ۱۳٩٠ساعت ۱:٢٤ ‎ب.ظ توسط صبا نظرات ()

با وجود این همه آدم دور و برم احساس تنهایی بدجوری اذیتم میکنه.(اصلا هم ربطی به بی شوهر بودن یا شوهر داشتن نداره این احساس)

خدایا جز تو که کسی رو ندارم که محرم اسرارم باشه خودت یاورم باش.

خدایا بد روزگاری شده.هر کی از تو یاد میکنه رو مسخره میکنن.هر کی به دستوراتی که دادی عمل میکنه مسخرش میکنن.خدایا خیلیا مثل من برا این روزگار ساخته نشدن .

آه

دلم برا روزهایی که تو مدینه بودیم تنگ شده.

خدایا نتونستم سر قولی که کنار کعبه بهت دادم وایستم.

خدایا اگه روزی که قراره منو پیش خودت ببری سر برسه  با این گناها جراتشو ندارم که در پیشگاهت حاضر بشم.

به دادم برس!

 

 

نوشته شده در جمعه ۱٦ اردیبهشت ۱۳٩٠ساعت ٢:٥٦ ‎ب.ظ توسط صبا نظرات ()

امسال بعد از کلی غر زدن سر بابا یه مسافرت کوچولو هم رفتیم.

4 شنبه بعد از ظهر عازم سرعین و آستارا شدیم و شنبه خونه بودیم.با اینکه مدتش کم بود ولی واقعا خوش گذشت.کلی هم از آستارا خرید کردیم.

نوشته شده در یکشنبه ۱٤ فروردین ۱۳٩٠ساعت ۱٢:٢٤ ‎ق.ظ توسط صبا نظرات ()

چند سالیه  که هی به مامان و بابا اصرار میکنم که  بابا الان همه رسیور دارن یکی هم شما بخرین دیگه مگه چنده؟مگه چی میشه؟بابا آدم پیش دوستاش ضایع میشه وقتی میگن فلان فیلمو دیدی تو فلان شبکه؟عین گیجا مجبوری نگاشون کنی و بگی نه پشت سرشم یه لبخند بزنی.

البته خانواده مذهبی داشتن همین مشکلاتم داره دیگه!

چند روز پیش به طور اتفاقی به یه سایتی رفتم که به صورت زنده شبکه های تلویزیونی دنیا رو پخش میکنه.حالا از اون روز از جلو پی سی جم نمیخورم.نیشخند

حالا شما نخرین خودم پیدا میکنم !قهر

نوشته شده در چهارشنبه ۳ فروردین ۱۳٩٠ساعت ۱۱:٥۳ ‎ق.ظ توسط صبا نظرات ()

سال نو مبارک.

ان شاءالله که سال 90 هم مثل سال 89 به خوبی و خوشی بگذره.

میدونی از چیه عید بدم می یاد؟

از اینش که مجبوری با کسایی برخورد داشته باشی و روبوسی  کنی که ازشون متنفری.

نوشته شده در چهارشنبه ۳ فروردین ۱۳٩٠ساعت ۱۱:٤۸ ‎ق.ظ توسط صبا نظرات ()

آهای لپ قرمزی ترجمه اهنگی که گفتی برات ترجمه کنم و منم نتونستم رو نیشخند  برات search  کردم .این دفعه که ببینمت برات سند میکنم.حق داری کشته مرده این آهنگ بشی.

 Kendisi yazdı kendisi bozdu
خودش نوشت خودش خراب کرد
Kirli değilya pastı ya tozdu
کثیف نبود یا گرد بود یا خاک بود...
Seni sevdiğim o zamanlardaki gönlüm yok artık yok
اون دلی که باهاش عاشقت بودم نیست ..دیگه نیست...
Bir kere bile arama tuz olur yarama
یه بار هم تماس گرفتن نمک روی زخمم میشه
Canına ciğerine hükmedebiliyor
حاکمیت جون و دلم رو بدست میگیره
Bir yolu var ama sormadan etmeden
یه راهی داره اما بدون اینکه بپرسه
O seni nasıl zararına verebiliyor
اون چطوری تورو به قیمت ضررش از دست میده...
Aramadığım yer kalmıyor seni sabahtan yatana kadar 
از صبح تا موقعی که به خواب میرم جایی نمیمونه که دنبالت نگردم
Sanırım hep seni sevecek kalbim son kez atana kadar
فکر کنم همیشه تو رو قلبم دوست خواهد داشت  تا وقتی که واسه بار آخر بزنه
Aramadığım yer kalmıyor seni sabahtan yatana kadar

جایی نمیمونه که دنبالت نگردم از صبح تا موقعی که به خواب میرم

Bana göre sürer gider sönmez bu yangın ikimizi de yakana kadar
به نظرم همینجوری ادامه داره خاموش نمیشه این آتش تا وقتی هر دومونو خاکستر کنه 

نوشته شده در یکشنبه ۸ اسفند ۱۳۸٩ساعت ٤:٠٤ ‎ب.ظ توسط صبا نظرات ()

یکی از استادای بی انصافم جوری نمره داده که بازم این ترم احتمال داره مشروط بشم .مشروط شدن دوباره هم  =اخراج شدن.خدا کنه بقیه نمره هام منو از این وضع نجات بدن.

 چند روزه سریال پسران فراتر از گل (گروه F4) رو نگاه میکنیم.یکی از بهترین فیلمهایی هست که تو عمرم دیدم.عشق بین کیوم جان دی و گو جون پیو یه عشق پاکه.چیزی که این روزا کمتر دیده میشه.

 

 

خطاب به لپ قرمزی که  آخر اعتماد به نفسه:  کارات علایقت حرفات آهنگ زمزمه کردنات خنده هاتو دوست دارم.  کااااااااااااااااااش بمونی برا همیشه

نوشته شده در یکشنبه ۸ اسفند ۱۳۸٩ساعت ٢:٥٩ ‎ب.ظ توسط صبا نظرات ()

رفتیم سوریه و لبنان وسومین روزماه رمضون ایران بودیم.

در راه رفت به سوریه که از ترکیه میگذشتیم کنار دریاچه وان که اتراق کردیم و ناهار خوردیم با دایی اینا رفتیم ساحل.اونجا یه دکه داره آهنگ ابراهیم تاتلیس رو گذاشته بود .اون طرف تر مردا شنا میکردن ما هم رفتیم عکس گرفتیم تو اون زمان یه مرد ترکیه ای که با دوستش اومده بود اومد گیر داد به من که وایستا ازت عکس بگیرم.منم هی صورتمو برگردوندم هی اومد موبایلشو گرفت رو صورتم که ازم عکس بگیره آخرشم موفق شد نصف صورتمو بگیره .حالا خوبه داییم اونجا بوداااااااااا .وگرنه فک کنم بهم میگفت بیا با هم بریم شنانیشخند

شب هم تو یکی از پارکهای یکی از شهرای ترکیه که اتراق کردیم تا بریم شام با دایی و آبجی و پسر دایی رفتیم یه جا قهوه بخوریم .اونجا دایی آهنگ عهد بوق داریوش رو گذاشت تا مردم کیف کنن .برگشتنی هم مغازه داره ازمون پول نگرفت .

سوریه جز حرم ها جای خاص و دیدنی نداشت.

توی حرم ها هم حرم حضرت رقیه یه روح و صفای خاصی داشت.

یه روزم جمعه رفتیم تو حرم حضرت زینب (س) دعای ندبه خوندیم و اون دعا هم خیلی بهم چسبید.

تو سوریه از خیابون باب طوما (که از خیابونای نسبتا جالب سوریه هست)2 تا روتختی خوشکل خریدم .وقتی رفته بودیم اونجا تازه افطار شده بود و مغازه داره داشت افطار میکرد.یه خانوم تهرانی هم همراه ما بود که از غذای مغازه داره که هی تعارف میکرد که یه لقمه ازش بخوریم برامون لقمه گرفت .یه چیزی تو مایه های کوفته قل قلی خودمون بود که توشم گردو و پسته گذاشته بودن و سسش هم مثل ماست چکیده بود.

یه جا رو به مامانم گفتم وای مامان خیلی خوشکلن (منظورم رو تخیها بود) پسره مغازه داره گفت منو میگی؟ (چه اعتماد به نفسی دارن مردم) گفتم تو هم خوشگلی ولی روتختی رو میگفتم بابا.

و اما لبنان! واقعا حق دارن بگن عروس خاورمیانه.خیلی جای خوشگل و با صفا و سر سبزی و با کلاسی بود.

تو لبنان رفتیم کنار صخره عشاق عکس انداختیم.علت اینکه اسمشو صخره عشاق گذاشتن اینه که انگاری یه خواننده مریض میشه فوت میکنه چند تا دختر هوادارشم میرن از اون صخره خودشونو پرت میکنن تو دریا .آخیییییییی

بعد رفتیم سواحل دریای مدیترانه و از اونجا هم سوار قایق شدیم تو دریا گشت زدیم از تو قایق برا اونایی که تو ساحل داشتن آب تنی میکردن یا داشتن حمام آفتاب میگرفتن دست تکون دادیم و سوت زدیم.

بعد رفتیم کنار کلیسای حضرت مریم و مجسمه آزادی رو از دور دیدیم .اونجا یه بستنی قیفی رو 3000 گرفیتم و با کیف خوردیم و بعد سوار تله کابین شدیم.

یه گلدون خوشگلم از لبنان گرفتیم.

توی خیابونا پر بود از بنرهای زنهای ل خ ت ی و خوشکل موشکل .دیگه ملت بیخیال خیابونا شده بودن و همش بنرها رو دید میزدن.

تو راه برگشت که از ترکیه اومدیم بردنمون اونجایی که آتیش برای حضرت ابراهیم گلستان شده بود.یه جای سرسبز که یه استخر بزرگ هم داشت که پر بود از ماهی های سیاه رنگ شبیه چوب.

برگشتنی از اونجا اومدیم دیدیم که پسر عمه ام فوت کرده.ناراحت خدا بیامرزدش.

نوشته شده در یکشنبه ٢۸ شهریور ۱۳۸٩ساعت ٩:۱٧ ‎ق.ظ توسط صبا نظرات ()



قالب جدید وبلاگ پیچك دات نت